بی تو با شمع علی تا به سحر می سوزد

شمع می میرد و او بار دگر می سوزد

یک نفر مثل درختان سپیدار بلند

در خیالش همه شب بین دو در می سوزد

در ظلمت شب شهاب را می شستند

 آیینه افتاب را می شستند

در چشمه خون چکان چشمان علی

پیمانه نور ناب را می شستند

رفتی تو و زینبت ز غم می سوزد

 آتش ز نوایش به دلم افروزد

این خانه عزاخانه شود بار دگر

هر گاه نگاه خود به در می دوزد

 

غرقاب غمم دگر مرا ساحل نیست

جز اشک فراق دیگرم حاصل نیست

ای مرگ بیا!که زندگی کردن من

بی فاطمه جز خوردن خون دل نیست

 

در این دنیا بسی جون جگر دید

 در آخر هم چنان داغ پسر دید

در این دنیای رنج و باز لبخند؟

مگر خود را در آغوش پدر دید

 

بیا بانو و مثل سابقم کن

برای خادمی ات لایقم کن

شفاعت کن که قلبم پاک گردد

و همچون شیعه هایت عاشقم کن

 

زهرا چه فرشته  است ؟ خدا میداند

او از چه سرشته است ؟ خدا میداند

بین در و دیوار از آن ضرب لگد

براو چه گذشته است ؟ خدا میداند

 

در جهان تا زنده ام گویم ثنای فاطمه

دست حاجت می برم سوی خدای فاطمه

گر برای درد بی درمان مداوا طالبی

رایگان درمان كند دارالشفای فاطمه

 

ای کاش فدک این همه اسرار نداشت

ای کاش مدینه در و دیوار نداشت

فریاد دل محسن زهرا این است:

ای کاش درِ سوخته مسمار نداشت

نماز فاطمه اسلام را شرافت داد

دعای نیمه شب او به شیعه عزت داد

سلام عالمیان بانوی دو عالم را

که حق به ساحت قدسیش مقام عصمت داد

 

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود

خلقت از روز ازل مرهون عطر یاس بود

ای كه ره بستی میان كوچه ها بر فاطمه

گردنت را می شكست آنجا اگر عباس بود

  

ای بی  نشانه ای که  خدا را  نشانه ای

هر سو نشان توست ولی بی نشانه ای

زهرای  پاک ، ای  غم  زیبای  دلنشین

تو  خواندنی  ترین  غزل  عاشقانه ای